سلام
اين داستان از زبان شعبي روايت شده او از
مردم عادي است او مشاهدات خود را در باره ي عدل و انصاف علي روايت مي كند .
انصاف
علي (ع)
شعب مي گوید
من به ميدان بزرگ كوفه وارد
شدم؛امير المومنين بر بالاي دو ظرف بزرگ از طلا و نقره ايستاده بود و مي خواست
آنرا بين مردم تقسيم كند
و در دستش تازيانه ي كوچكي بود و مردم كه هجوم مي آوردند
را به عقب مي راند
كه مانع از تقسيم بين مردم نشود
بعد امام همه ي طلا ها و نقره
ها را بين مردم تقسيم كرد به طوري كه براي خودش هيچ چيز باقي نماند.
من به منزل آمدم و به پدرم گفتم:(امروز چيز
عجيبي ديدم نمي دانم عمل اين شخص خوب بود يا بد؛كه چيزي براي خودش بر نداشت .)
پدرم
گفت :( او چه كسي بود؟)
گفتم :( امير المومنين علي (ع)
پدر
به گريه افتاد
كه علي (ع) اينقدر عدل و انصاف دارد و گفت:( تو بهترين كس از مردم
را ديده اي.)
ادامه مطلب...